
يادته يه روزي بهم گفتي: هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون
که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟
گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ...
گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...
گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...
و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ...
در کوچه خیالم با تو قدم می زنم ، برای لحظه ای تو را نمی بینم
آسمان به من خیره می شود چشم هایم را به او می دهم
او شروع به باریدن می کند

ترسم از شب نيست ... ترسم از نبودن نيست ... ترسم از دلي است که پرده پوشي نميداند ... و زماني که بيهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسير وسوسه انديشه هاي خود به راه خود برويم ... راهي که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، مي اندازد ...!
ترسم از تکرار است .. تکراري سخت سرد ، تکراري که بي تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان ميکند ... ! که نکند برايت تکراري را تداعي کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوي ...! من از تکراري شدنم ميترسم ...! من از رفتنت ميترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتي که بيهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق ميترسم ... من از بي تو بودن ... من از سکوت ميترسم ... من از خسته شدنت ... من از بيهوده بودنم سخت ميترسم ..
دو سال گذشت...
برای کشتن یک پرنده، یک قیچی کافیست لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی پرهایش را بزن خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت می کند ... خاطرات با تو بودن همین بلا رو سرم آورده...
تو رفتی... یا از خدا بخواه که تو رو برگردونه پیشم... یا اینکه منو بیاره اون بالا پیشت...گلم دلم برات تنگ شده
تو منو میبینی ولی من چی! بیا... بیا... بیا توی خوابم

صدای شکستن قلبت را شنیدم ...
چه آرام و غريبانه شكست!!...
وتو......
وتو تنها به من لبخند زدي.
اكنون دير گاهي ست از آن زمان مي گذرد....
ولي هنوز.....!!
زخم نگاه تو بر وجودم التيام نيافت.
تازه فهميدم.....!!
تو به امروز من،خنديده بودي.

