تبليغاتX
چه زود با هم بودنمون خاطره شد...

يادته يه روزي بهم گفتي:    هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون

 که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده  ...    گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ 

 گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ...

 گفتم يه خواهش دارم ؛   وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...

 گفتي به چَشم ... حالا امروز  من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...

 و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ...

 

+ چهارشنبه سی ام آبان 1386 23:28 غریبه |






 

در کوچه خیالم با تو قدم می زنم ، برای لحظه ای تو را نمی بینم

 

آسمان به من خیره می شود چشم هایم را به او می دهم

 

او شروع به باریدن می کند

 

  

ترسم از شب نيست ... ترسم از نبودن نيست ... ترسم از دلي است که پرده پوشي نميداند ... و زماني که بيهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسير وسوسه انديشه هاي خود به راه خود برويم ... راهي که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، مي اندازد ...!

 

ترسم از تکرار است .. تکراري سخت سرد ، تکراري که بي تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان ميکند ... ! که نکند برايت تکراري را تداعي کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوي ...! من از تکراري شدنم ميترسم ...! من از رفتنت ميترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتي که بيهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق ميترسم ... من از بي تو بودن ... من از سکوت ميترسم ... من از خسته شدنت ... من از بيهوده بودنم سخت ميترسم ..

+ پنجشنبه هفدهم آبان 1386 16:15 غریبه |






دو سال گذشت...

 برای کشتن یک پرنده، یک قیچی کافیست لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی پرهایش را بزن خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت می کند ... خاطرات با تو بودن همین بلا رو سرم آورده...

تو رفتی... یا از خدا بخواه که تو رو برگردونه پیشم... یا اینکه منو بیاره اون بالا پیشت...گلم دلم برات تنگ شده

تو منو میبینی ولی من چی! بیا... بیا... بیا توی خوابم


 صدای شکستن قلبت را شنیدم ...

 

چه آرام و غريبانه شكست!!...

 

وتو......

وتو تنها به من لبخند زدي.

 

اكنون دير گاهي ست از آن زمان مي گذرد....

 

ولي هنوز.....!!

 

 زخم نگاه تو بر وجودم التيام نيافت.

 

تازه فهميدم.....!!

 

تو به امروز من،خنديده بودي.

 

+ دوشنبه چهاردهم آبان 1386 21:27 غریبه |






زندگی یعنی انـتــــــــظار 
چیزی فراتر از غم
وسنگین تر از آه
بر سطح واژه هایم نشسته است
وگلویم را می فشارد
درحیاط خلوتم ،قصه می شود نسیم
در حیات یک حضور،باغچه پرشد ازخـــدا
در ورای انتظار ،نعره میشود سکوت...
با مدادی از جنس تنهایی
بر دفتر پراز شعرهای دلتنگی ام
با چشم های خیس مینویسم ...
چند روز دیگر، شب غربت من است ؟؟؟
غربت....
انتظار...
آه...
+ شنبه دوازدهم آبان 1386 18:24 غریبه |






من دردهای کهنه ی دل را پشت نقاب لبخند لبانم پنهان کرده ام و سرخی گونه هایم از سوز شراره های آتش دل است که از درون میسوزاندم و خاکستر جسمم رقصان در باد گرد حریم یار میچرخد و من خود به چشم میبینم که کسی را به من التفات نیست ، میگردم و میچرخم و سر خوش از خاطره ای زیبا در یادم به نهایت می اندیشم

+ چهارشنبه نهم آبان 1386 13:32 غریبه |






 در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد اما افسوس که رفت...

+ سه شنبه هشتم آبان 1386 12:28 غریبه |






>